قصه‌های مادر بزرگ

آقای فضول

این داستان از مجموعه ‘ آقای آقایان ‘درباره ‘ آقای فضول ‘ است. آقای فضول از بازکردن پاکت دیگران و سردرآوردن از کارهای مردم لذت می‌برد. عاقبت یک روز آقای بخار، آقای نقاش، خانم خانه‌دار و آقای مزرعه‌دار با نقشه […]

آقای فضول ادامه مطلب

مافی و فضا

ول هر قصه به نام خدا سلام به روی ماهتون بچه‌ها شما که مثل برگ گل می‌مونید قدر مامان و بابا رو می‌دونید من مافی‌ام دوست تموم شما یه آشنا که اومده از فضا …. دوستان عزیزم، امروز می‌خوایم همراه

مافی و فضا ادامه مطلب

 یوز حنایی

شکارچی‌ها از هر طرف، با تفنگ‌های پر از گلوله به یوز حنایی نزدیک می‌شدند. یکی از آنها تیری شلیک کرد، تیر به سنگی در کنار یوزحنایی خورد، او از جا پرید و و حشت‌زده فرار کرد. دو شکارچی فریاد کشیدند

 یوز حنایی ادامه مطلب

آقای پر سر و صدا

راستی که آقای پرسروصدا، چه سروصدایی داشت! مثلاً اگر می‌خواست همین داستان را برای شما بخواند، گوشتان را کر می‌کرد. آقای پرسروصدا همیشه به جای حرف‌زدن فریاد می‌زد و فریاد او از صدها کیلومتر دورتر هم شنیده می‌شد. صدای عطسه‌ی

آقای پر سر و صدا ادامه مطلب

جوراب پشمی 2

آن سال، زمستان با باد سخت و تندی شروع شد. هوا به طور عجیبی سرد و گزنده بود. برف یک‌ریز و بی‌امان می‌بارید. هر روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم مرا زیر کرسی می‌نشاند که گرم بشوم؛ اما

جوراب پشمی 2 ادامه مطلب

جوراب پشمی 3

آن سال، زمستان با باد سخت و تندی شروع شد. هوا به طور عجیبی سرد و گزنده بود. برف یک‌ریز و بی‌امان می‌بارید. هر روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم مرا زیر کرسی می‌نشاند که گرم بشوم؛ اما

جوراب پشمی 3 ادامه مطلب

جوراب پشمی 4

آن سال، زمستان با باد سخت و تندی شروع شد. هوا به طور عجیبی سرد و گزنده بود. برف یک‌ریز و بی‌امان می‌بارید. هر روز صبح، قبل از رفتن به مدرسه، مادرم مرا زیر کرسی می‌نشاند که گرم بشوم؛ اما

جوراب پشمی 4 ادامه مطلب

ماهی رنگین‌کمان و نهنگ پیر 2

ماهی رنگین‌کمان و دوستانش درکنار هم زندگی می‌کردند و خوراک‌شان از میگوها و حلزون‌های خوشمزه میان صخره‌های دریایی بود، تا این‌که یک روز نهنگی بزرگ و پیر به محل زندگی آنها آمد. ماهی‌ها به او بدگمان شدند و از نگاه‌های

ماهی رنگین‌کمان و نهنگ پیر 2 ادامه مطلب

دور از خانه 1

هزار سال پیش نبود، صد سال پیشم نبود، پارسال یا دو سال پیش نمی‌دونم شایدم سه چهار سال پیش توی محله ما، یا شایدم توی کوچه ما دختری زندگی می‌کرد به نام هلی خانم. هشت سال هم داشت، فقط هشت

دور از خانه 1 ادامه مطلب

سبد خرید