فسقلی‌ها

دی دی دیر کن

دی‌دی همیشه دیر می‌کرد. او به همه جا دیر می‌رسید. صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شد. بنابراین دیرتر از بقیه‌ی بچه‌ها به مدرسه می‌رسید. غذای دی‌دی همیشه سرد می‌شد، چون او آخرین کسی بود که سر میز غذا می‌نشست. دی‌دی، […]

دی دی دیر کن ادامه مطلب

لی لی لجبازه

صبح روز بعد، دایی لی‌لی به خانه‌ی آنها آمد. مادر گفت:”لی‌لی به دایی‌جان سلام کن!” اما لی‌لی سرش را برگرداند و با بی‌ادبی گفت:”نمی‌توانم، نمی‌خواهم، سلام کنم!” مادر به دایی جان نگاه کرد و گفت:”می‌بینی چه قدر لجباز شده؟ نمی‌دانم

لی لی لجبازه ادامه مطلب

تلی تلوزیون

تلی از صبح تا شب، تلویزیون تماشا می‌کرد. وای اگر از برنامه‌ای خوشش می‌آمد! خودش را به‌شکل قهرمان آن برنامه درمی‌آورد. مثل او لباس می‌پوشید و مثل او رفتار می‌کرد. سلام به همه‌ی بچه‌های خوب و نازم. خوبید؟ عزیزای دلم،

تلی تلوزیون ادامه مطلب

بوبی بوگندو

یک روز صبح، مادر به اتاق آمد تا بیدارش کند. اما ناگهان جلوی بینی‌اش را گرفت و گفت:””پیف!…چه بوی بدی می‌آید!”” او همه جای اتاق را گشت و بو کشید. حتی زیر تخت و کمد بوبی را هم نگاه کرد

بوبی بوگندو ادامه مطلب

جالی خجالتی

جشن تولد جالی هم خنده‌دار بود. دوستان او آمده بودند تا تولدش را تبریک بگویند، اما او زیر میز قایم شده بود. مادر، جالی را زیر میز دید و پرسید :””چی شده جالی؟”” به جای جالی، یکی از بچه‌ها جواب

جالی خجالتی ادامه مطلب

نگی نگران

…یک روز نگی تصمیم گرفت کاری انجام دهد که بی‌خطر باشد و نگرانش نکند. او فکری کرد و با خودش گفت:”” فهمیدم! یک ژاکت برای خودم می‌بافم.”” او شروع کرد به بافتن. اما خیلی زود، فکرهای نگران‌کننده به سراغش اومد….

نگی نگران ادامه مطلب

سبد خرید