داستانهای کودکانه

مهمانی بزرگ

در زمانهای قدیم در شهری کوچک مرد بازرگانی زندگی می کرد او از مال دنیا چیزی کم نداشت و بسیار ثروتمند بود،او یک روز خدمتکار خود را صدا می زند و به او می گوید که می خواهد مهمانی بزرگی […]

مهمانی بزرگ ادامه مطلب

احمد خجالتی

یکی بود یکی نبود در روستایی سرسبز، احمد و خانواده اش زندگی می کردند احمد پسری خجالتی بود و این را همه ی مردم ده می دانستند و مادر احمد از این ماجرا خیلی ناراحت بود تا اینکه مادربزرگ او

احمد خجالتی ادامه مطلب

انار

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان پیرزنی بود به نام بی بی مونس. او تک و تنها زندگی می کرد. در باغچه ی خونه ی نقلی بی بی درخت اناری بود که هر سال انارهای سیاه و شیرین

انار ادامه مطلب

نارگیلی

در جنگل سر سبز و پر درختی چند گوریل با هم زندگی می کردند آنها با هم دوست بودند، اسم یکی از ان گوریل ها نارگیلی بود. او با باقی تفاوت داشت و تفاوت او در این بود که خیلی

نارگیلی ادامه مطلب

دونه برفی

ابرهای سفید آسمان را پوشانده بودند و هوا خیلی سرد شده بود برفک روی ابرها نشسته بود و با برادرش در مورد اینکه چه قدر خواهر و برادرهایشان پرواز کردند و به زمین رفتند صحبت می کردند و…   گوینده:

دونه برفی ادامه مطلب

خرس دانا

یکی بود یکی نبود در جنگلی سرسبز و بزرگ حیوان های زیادی زندگی می کردند یکی از این حیوان ها خرگوش کوچولو و مامانش بودند خرگوش کوچولو خیلی دوست داشت همه جا برود تا اینکه یه روز….   گوینده: مریم

خرس دانا ادامه مطلب

خواب

پسر کوچولویی بود به نام علی، او خواب را اصلاً دوست نداشت و دلش می خواست فقط بازی کند، یک روز بعد از ظهر که همه ی اعضای خانواده ی علی کوچولو خواب بودند و او در حال بازی کردند

خواب ادامه مطلب

آقای باتجربه، آقای بی‌تجربه

زن و شوهری بودند که دو دختر به نامهای “این” و “اون” داشتند. “این” بزرگتر و “اون” کوچکتر بود. پدر و مادر آنها فکر می کردند که مهمترین وظیفه شان پیدا کردن شوهرهای خوب برای دخترانشان هست و پدر آنها

آقای باتجربه، آقای بی‌تجربه ادامه مطلب

سبد خرید